
نمی شه با تو باشم و اسیر دست غم نشم
فقط میخوام با خواستنت تا هستم از تو کم نشم
هرگز انتظار ندارم مرا همانقدر دوست داشته باشي كه دوستت دارم. اين توقعي است غيرمنصفانه! من بايد عاشق تو باشم - در حد ممكن عشق, و آرزومند آن باشم كه مرا بخواهي - هرقدر كه مي خواهي...![]()
ممنون بابت نظراتتون.
مرسی که مطالبمو می خوندید.
راستی من دارم یه جا دیگه مطالبمو می نویسم.
خداحافظ Sahar96 .
ولی شاید یه روز دوباره بیام سراغت Sahar96.BloGfa ![]()
![]()
تا اون روز ![]()
![]()
![]()

وبلاگ تعطیله ...!!!
خــــــــداحـــــافـــــــــظ...
** به نام نامی او که عشق را آفرید **
روزگار عجیبی است روزگار ما...! چه بگویم...؟ چه بگویم که نه گوش شنوایی مانده است و نه دل دلواپس و بی قراری. چه بگویم؛ که هر چه گفتم دو سه خطی شد برای رفع خستگی تو و لبخند تمسخرت. چه بگویم... چه بگویم که بی گمان نخوانی از نگاهم این همه عاشقی را. ساده بگویمت... ساده ی ساده... چه کردی با من که چنان گم شده ام که نمیدانم خانه ام پشت کدام پرچین خاطره مانده است...! چه بگویمت...؟ چه بگویمت که نمیدانم در کدام شب... در کدام روز... نامم از خاطرت پاک شده است. نمیدانم در کدام ثانیه ی خدا من به فراموشی سپرده شده ام... آری حال ماه هاست که من فراموش شده ام. یا نمیدانم شاید اصلا ً در یادی نبودم. با این همه هنوز خاطر تو در من مانده است. عجیب است...! قصه ی عجیبی است که هرگز تو از یادم نمیروی. نمیدانم چرا... ولی تو از یادم نمیروی. قصه ی عجیبی است این بی سرانجامی. چه میشود مرا که تو در هر لحظه و هر نفس با منی. چه میشود مرا که در تمام وجودم اسمی غیر از تو را نمیابم. چه میشود مرا که...!؟ تو چه کردی با من که از یادم نمیروی؟ هر گاه تو به یادم می آیی بغض راه نفسم را تنگ میکند و نمیدانم چرا گونه هایم بی دلیل خیس میشود! نمیدانم چرا هر وقت زمزمه ای را میشنوم یاد نجوای غریبانه ام می افتم. یاد نجوایی که در گوش باد زمزمه میکردم تا شاید به هوای تو برسد، آسمان تو را پر از هوای عاشقی کند و تو بدانی چه غوغایی است در این دل بی قرار و مانده به انتظار من ...
مسیر عشق را مسیری کوتاه به تصویر در آورده ام و سعی کردم با گامهایی آهسته به عشقم برسم اما ثانیه ها ، دقیقه ها و ساعت ها گذشت و هنوز به آن نرسیدم و حتی سال هم گذشت و من همچنان در سفرم؛ در آن مسیر مبهم، در آن مسیر بی انتها، در آن جاده تنهایی؛ عشق آنچنان سهمگین است که حتی ..... . آری من
هنوز به عشقم نرسیده ام...!!! البته جاده ی جالبی است با اینکه عشق ما ، عشق یه طرفه ایست و در این عشق که دوست داشتن به عهده من است، مرا پذیرفتند.
و من فقط میروم. با گامهایی آهسته با گامهایی که با هر بار برداشتن و گذاشتن بر روی زمین صدای تپش های قلبم شروع میشود. قلبم خوشحال است از اینکه روزی او را میبیند از اینکه... . آری دوستش دارم اما او نه. من چه او را ببینم و چه نبینم باز هم دوستش دارم و برای من تنها دوست داشتنش ارزش دارد .
روزگار عجیبی است روزگار ما... میخواهم بگویمت... میخواهم بی پرده بگویمت. کجا میروی در این شوره زار بی باوری؟ کجا میروی تا ببینی اینگونه ساده کسی جانش را قربانت کند...؟! کجا خواهی دید کسی اینگونه چله نشین تو شود؟ کجا خواهی دید این همه دیوانگی را... ؟ کجا خواهی شنید این همه آواز عاشقی را... ؟
بمان... بمان عزیز دل، تا باور کنی حدیث دیوانگی مجنون را... بمان تا باور کنی میشود بدون هیچ دلیل عاشق شد... بمان تا بدانی و باور کنی بی تو هیچ واژه ای معنا ندارد... بمان تا در گوش تو نجوا کنم قصه های عاشقی را... بمان تا مهربانی را سایه بانت کنم که مبادا سوز سرمای غریبی لحظه ای دلت را به درد آورد... بمان و باورم کن تا بگویمت دوستت دارم. آری دوستت دارم با آنکه در تمام این یک سال به جز بی وفایی رسمی را از تو ندیدم... باشد...! مرام ما سوختن است و خصلت مردانگی شمع با من است... بمان تا ببینی چگونه شهره ی آفاق شدم در این هیاهوی بلند عاشقی... بمان تا ببینی سوختنم را... باشد پیشکش لبخند تو...
یک سال تمام شد. یک سال جنگ. یک سال تنهایی. یک سال زجر. یک سال تحقیر. یک سال خیانت. یک سال بی وفایی. یک سال اشک. یک سال انتظار. یک سال عشق. یک سال بی تو. یک سال سخت، خیلی سخت، خیلی خیلی سخت، خیلی خیلی خیلی سخت. خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی سخت. تموم شد با همه لحظاتی که از عمرم گرفت.
میگن عشق دروغه!!! میگن عشق فقط یه کلمه ست! میگن عشق فقط یه تلقینه، یه عادته که فراموش میشه ...!!! ولی به خداوندی خدا قسم که همشون دروغ میگن چون عشق هست، پررنگتر از هر وجود و موجودی؛ همیشه بوده از این به بعد هم خواهد بود .
حالا که فکر می کنم؛ میبینم تو این یه سال هیچ موقع قلبا ً خوش نبودم جز با تو، از ته دل نخندیدم جز با تو، هیچ کس و هیچ چیز خوشحالم نمی کرد جز تو و لحظاتی که با تو و کنار تو می گذشت. بعد میگن عشق دروغه! آخه جز عشق چی می تونه منو ................. ؟
دوستت داشتم اما از من دل بریدی. رفتی که رفتی، شب گریه هامو ندیدی. پیش خودم فکر می کردم همیشه با من میمونی اما دوستم نداشتی آخه چجوری باورم شه؟
باورم آن بود که آن رشته ي عهد و ميثاقي كه با اشک و آه به هم پیوست به ابدیت میپیوندد و درماوراي زمان به هم گره مي خورد اما زرشک. همش کشک بود. داشتم فکر می کردم که من توی زندگی نیستم، روی زندگیم. من توی جریان زندگی نیستم، فقط دارم از روش عبور می کنم و این خیلی بده. آخه اینجوری نمیشه از دنیا لذت برد. وقتی خوب که فکر میکنم می بینم اینقدر درگیر واقعیت شدم که حقیقت از یادم رفته. چه اهمیتی دارد براي كسي. يكهو قلب من هم بگیرد. لابد به روي خودت هم نمي آوري و من دیگر نمي توانم از جايم بلند شوم و شايد، دراز به دراز بيفتم و بمیرم. شايد، عشق، مرا انسان تر كرده باشد اما، خب، درد و رنج و آزار بیشتری را هم تحمل كرده ام. اما، آخرش تا كي؟ تا كي ...؟؟؟!!! ولی دیگه تنهایی بسه.

اصلا ْ چه اهميتي دارد اين حرف ها! زندگي مي گذرد به سادگي و يكهو سرت را كه بلند مي كني دوباره ساعت شده ست 2 ! ولي هنوز كمي مانده ست تا اين ساعت مقرر و من نشسته ام نگاه مي كنم ببينم چگونه مي توانم اين دقايق بي بازگشت خود را ثبت كنم كه دست كم خاطره اش، شيرين و مرور كردني باشد بعدها، شايد فردا، وقتي خواستم دوباره فكر كنم كه دلم كدام حادثه را مي خواهد تا زندگي ام بگذرد و بعد مي بينم كه زندگي ام گذشته ست حتی بدون هيچ حادثه اي...
گاه آرزو میکنم، میتوانستی چند صباحی چون من باشی...
بیندیشی آن چیز که من می اندیشم؛ ببینی آنچه من میبینم؛ احساس کنی آن گونه که من احساس میکنم؛ دریابیُ، بفهمی، حس کنی: آشفتگی، ترس، تحسین و دوستی را که نسبت به تو احساس میکنم، همه را یکباره و با هم.
اگر میتوانستی حتی برای لحظه ای در ذهن من زندگی کنی؛ میتوانستی ببینی که دنیای من چگونه سرشار از مسئولیت هاست و عجیب آنکه اغلب به تو می اندیشم. می دیدی که چه اندوهی را به من ارزانی داشته ای. میدیدی که تا کجا شادمانم که حتی نمی توانم لبخند بزنم، بخندم، سرخوش باشم و آزاد چون کودکان از ته دل.
این همه را از تو دارم .
کاش هرگز به اين دنيا نيامده بودم . و حال که آمده ام کاش زودتر مرگم فرا رسد . آخر چگونه ميتوان در اين دنيا زندگی کرد ؟ دنيايی که در آن آدم ها روزی چندین بار عاشق می شوند . دنيايی که در آن عشق را تنها در ویترین کتابفروشی ها ميتوان يافت . دنيايی که در آن محبت و صداقت مرده و جای آنها را بی وفايی و دروغ گرفته . دنيايی که در آن دروغ عادت ٬ بی وفايی قانون ٬ و دل شکستن سنت است . دنيايی که در آن عشق را بايد به بها خريد ...
حرفي نيست حتی دو كلمه حرف حساب كه آدم بيايد اينجا بگويد یا بنويسد: كسي را دوست دارد یا ندارد!
كمي از نیمه شب گذشته ست حالا، دلم مي خواهد مثل هميشه در چنين وقت هايي، هيجان زده باشم وقتي كه يك نشانۀ روشن مي رسد به راه من و من، آنقدر سرخوش و سرحال شده ام كه دلم مي خواهد تمام خيابان هاي دنيا را چراغاني كنم. هميشه، انتظار مي كشيم؛ نزول معجزه اي، اتفاقي، حادثه اي را ... و گاهي، در حاشيۀ معمولي ترين روز زندگي، نشانه مي آيد، آرام آرام، و ياد گذشته را سبز مي كند. اينجا، در كنار همۀ روزهاي معمولي زندگي من ...
لذت بخش است كه تو، بعد از شايد نزديك به 2 سال، دوباره سر و كله ات پيدا شود و من، هنوز به همان شيوۀ سابق تو را دوست داشته باشم و يادم بياوري كه زندگي من، نيمي كلمه است و نيمي ديگر عشق!
آنچه كه براي من، هميشه، واضح و مبرهن است همين علاقۀ بي اندازۀ كودكانۀ من به توست كه دوامي ابدي دارد! به قول خودت؛ ياد باد آن روزگاران ياد باد ... ياد باد آن روزگاران ياد باد ... ياد باد آن روزگاران ياد باد ... ياد باد آن روزگاران ياد باد ... ياد باد آن روزگاران ياد باد ...
كسي به حرف هايم توجه نكند. حرفي ندارم با هيچ كس. ابرهاي سفيد مي بارند. هميشه شب است. با چشمهاي نيمه باز راه مي روم. از رويايي مي گذرم كه در جايي، در دور دست خودم، چونان گنجينه اي ارزشمند پنهان كرده بودمش. به آرزوهايم اجازه مي دهم بر روي همۀ روزمرگي هايم رژه بروند. خيس ِ باران مي شوم. دست هايم عطر خاك نمناك را مي دهد. آهنگ صدايش پيوسته در من تكرار مي شود (وقت رفتن ...). از كوچه اي مي گذرم که............. فرقي نمي كند اما، اين روزها، زندگي ام سرشار شده است از رويايي كه حقيقت بود و ديگران آن را افسانه مي خوانند و در نبود من، مرا به تمسخر می گیرند. همين كافي است. ثابت كرده ام كه زمين گرد است. دنيا كوچك است و از هر راهي كه برويم، دوباره به همديگر مي رسيم. حتي دير. ديرتر از هر وقت. اما، هنوز اين سلام هاي آشنا تازگي خودشان را دارند. هميشه.
* اين يادداشت زيادي شخصي بود. فقط براي اينكه ساعت هفت به بعد ِعصر روز هفتم دی ماه را فراموش نكنم. براي اينكه دهم آبان ماه هم يادم بماند. براي اينكه يادم بماند 365 روز قبل، فرداي روزي بود كه ... براي اينكه، هميشه به خاطر داشته باشم ... ... ... ... ... !!!
** بگذريم...! من هميشه در لحظاتي اندوه بار احساس كرده ام كه به شكلي غريب شاعرم...!!!
*** دیگه ببخشید اگه طولانی شد! خیلی دلم پر بود که به بهانه 13 آبان خواستم یه کم خودمو خالی کرده باشم...!!!
_________***__*_**** ______________
____________**__**_____* __________
___________***_*__*_____* _________
__________****_____**___****** ____
_________*****______**_*______** __
________*****_______**________*_**
________*****_______*_______* _____
________******_____*_______* ______
_________******____*______* _______
__________********_______* ________
__***_________**______** __________
*******__________** _______________
_*******_________* ________________
__******_________*_* ______________
___***___*_______** _______________
___________*_____*__* _____________
_______****_*___* _________________
_____******__*_** _________________
____*******___** __________________
____*****______* __________________
____**_________* __________________
_____*_________* __________________
_____________*_* __________________
______________** __________________
______________* ___________________
_____________* _ Sahar96.BloGfa ©____
وقتي که اسم عروسک رو ميشنويم ناخداگاه به ياد دختربچه هايي مي افتيم؛ و حتي شايد دخترهاي جوان!
يه عمر من شدم عروسک قصهي تو، ولي ديگه ....
در دنياي کاغذين تو من عروسک نيستم، که وقت و بي وقت به هر آهنگ تو برقصم.
لبهاي خندانت را ببينم و بخندم و چشمهاي خواب آلودت را ببينم و چشمهايم را ببندم.
من اگر مدتي همبازي تو شدم و اگر چند روزي هستي ام را ارزانيات کردم از سادگي ام نبوده، از زرنگي ام نبوده، از جسارتم بوده که در حق خودم کردم.
در حق لحظه هايي که در عشرتکده ها حرام شد.
در حق زندگي که با لبخند آغاز و با خودسري تمام شد.
و اين دلمشغولي تا ديرگاه دوام يافت اينک از تو مي پرسم :
از تو اي همبازي لجباز من در اين بازي گناه آلود ممنوع؛ چه کسي تاوان اين شکست بزرگ را خواهد پرداخت؟
دستهاي خالي من؟ اين من رانده از همه کس و از همه جا؟
يا دل سنگ تو که هنوز خاطر خواه دارد؟
چه چيزي آينده مرا بعد از اين گذشته خاکستري تضمين خواهد کرد؟
سوالي که جوابي ندارد...!!!
شايد غار تاريکي که براي خروج راهي ندارد.
بگو که شجاعانه به اشتباهت اعتراف مي کني !
همان طور که من کردم. قول بده که ديگر عروسکهايت را نمي شکني !
همانطور که من قول دادم بگو که قصه هايت را زير باران نمي گذاري !
دلبسته هايت را براي مدتي دوست نمي داري؛ و مثل تمام آدمهاي پشيمان غصه هايت را در گلدان مي کاري.
بگو...

چرا رهايم کرده بود که حالا بازگردد. مگر روزهاي تباه شده جوانيم را ميتوانست به من بازگرداند؟ چرا دلم را شکسته بود که حالا بند بزند؟ مگر با يک جمله «...» ميتوانستم از آن همه تحقير بگذرم؟
چه دلگير رهايم کرده بود و رفته بود. آسمان دور سرم ميچرخيد. زمين انگار زمين هميشگي نبود. روزها کسالت آور و دلتنگ شده بود. شوق زندگي را از دست داده بودم. اشک لحظهاي از چشمم جدا نميشد و با کشيدن هر نفس مرگ را تجربه ميکردم.
او نبود که شکستن مرا ببيند؛ اما من رفتن او را به چشم ديده بودم و آن اخبار زجرآور را دربارهاش شنيده بودم. حالا آمده بود که چه چيز را در قلبم زنده کند؟ عشق يا نفرت؟!
رفيق قديمي حالا که نمی توانم با جاي خالي تو خو بگیرم از آسمان زندگيم بيرون نرو و به رؤياهاي سپیدم بپيوند و مرا در خلوت ترانههايم رها مکن.

اگر بگويم وجودت گرمي بخش زندگيم نيست دروغ گفتهام،
اما چگونه ميتوانم اينطور آرام و صبور به انتظارت بنشينم وقتي نميدانم پس از طلوع آفتاب کدامين روز به ديدارم خواهي آمد؟
نميدانم چه کسي بر پيشاني من واژه انتظار را نوشته است که اينگونه بايد تاوان اين پيشاني نوشت شوم را پس بدهم؛خاموش باشم و دم نزنم و براي گشايش کارهايم فقط دست به دعا ببرم. نميدانم کدام طلسم را به تقديرم بستهاند و کداميک از خدايان شوم زندگيم را نفرين کردهاند که دشمنانم را شاد ميبينم و خودم را اينسان حقير و بي مقدار!!
با دنیايی آرزوی بر باد رفته؛ به اميدي که روزی دري به روي روزگار سياهم گشوده شود....!
با تو سخن ميگويم.
تو را که رنگ زندگي خطابت ميکنم.
قرار بود به زندگيم رنگ سپيد بزني اما اکنون چشمانم جز سياهي مقابل خود نميبيند.
جسارت دستانت کو که روز نخست با من از سپيدي سخن گفت و به شبهايم نويد خورشيد داد؟
اگر بگويم بي تو شاد زندگي ميکنم دروغ گفتهام،
وجودت را مثل روزهاي گذشته برايم شعله ور کن تا از حرارت قلبت آتش بگيرم و خاکستر شوم.
به زندگيم رنگ طراوت بزن....
ديشب خوابتو مي ديدم. خواب ديدم كنارمي ولي بيدار كه شدم ديدم نيستي . خيلي دلم تنگ شد ، دلم هواي همصدايي كرد. دلم واسه تو تنگ نشدا ، واسه عشقم دل تنگ شدم.![]()
امروز خيلي دلتنگ بودم و اصلا ً حالم خوب نبود. زدم بيرون و تورو ديدم و انگار نمك رو زخمم پاشيدن.آخه. ميدوني؟ خيلي سخته آدم يكي رو كه خيلي ... ببينه، از كنارش رد شه، هر روز حسش كنه كه داره از جلو پنجره اتاقش رد ميشه ولي بدونه كه هيچ سهمي از عشقش نداره آخه اون سهمشو تمام و كمال قبلا ً گرفته . آره سهم من از اين عشق جدايي بود كه به تو اونو با بي وفايي بهم دادي تا قرون آخرش!!!
هر طوري بود روزمو شب كردم . ولي شب ...
امشب از اون شباس!!!
شب جمعه هم هست . خيلي دلم گرفته. خيلي دلم تنگه . خيلي خيلي خيلي ...
دلم مي خواد داد بزنم، گريه كنم و ... ولي نميشه.
دلم مي خواد برات بنويسم ولي نمي دونم چي بنويسم. از كجا بگم؟ از چي گله كنم؟
اصلا ً ولش كن. نمي نويسم. فعلا ً...![]()


روستنی ها کم نيست ؛
من و تو کم بوديم؛
خشک و پژمرده و تاروی زمين خم بوديم
گفتنی ها کم نيست ؛
من وتو کم گفتيم ؛
مثل هذيان دم مرگ از آغاز
چنين درهم و برهم گفتيم
ديدنی ها کم نيست ؛
من و تو کم ديديم؛
بی سبب از پاييز
جای ميلاد اقاقی ها را پرسيديم
چيدنی ها کم نيست ؛
من و تو کم چيديم؛
وقت گل دادن عشق روی دار قالی
بی سبب حتی پرتاب گل سرخی را ترسيديم
خواندنی ها کم نيست ؛
من و تو کم خوانديم؛
من و تو ساده ترين شکل سرودن را
در معبر باد با دهانی بسته وامانديم
من و تو کم خوانديم ؛
من و تو وامانديم ؛
من و تو کم ديديم ؛
من و تو کم چيديم ؛
من و تو کم گفتيم ؛
وقت بيداری فرياد
چه سنگين خفتيم
من و تو کم بوديم
من و تو اما
در ميدان ها
آنک اندازه ی ما می خوانيم
ما به اندازه ی ما می بينيم
ما به اندازه ی ما می چينيم
ما به اندازه ی ما می گوييم
ما به اندازه ی ما می روييم
من و تو
خم نه و
در هم نه و
کم هم نه
که می بايد با هم باشيم
من و تو حق داريم
در شب اين جنبش
نبض آدم باشيم
من و تو حق داريم
که به اندازه ی ما هم شده
با هم باشيم

گفتنی ها کم نيست
. . 
آنچنان دلتنگم که دوست دارم ساعت ها در کنج اتاقکی تاریک و بی صدا بنشینم و او را در ذهنم مجسم کنم ولی افسوس ...
راه من و او دو راه جداست ، ای کاش می توانستم این دو راه را یکی کنم تا به
فرداهایی پر از امید برسم . درون قلبم صدایی می گوید از خودت بگذر ، ولی نمی توانم . ای کاش می توانستم این دل را از سینه بیرون بیاورم و آن را درون رودخانه ای خروشان بیاندازم تا ماهی ها هر تکه اش را می بردند و به جایی می انداختند . ای کاش انسان افریده نمی شد و دلی هم به وجود نمی آمد تا در گرو محبت کسی قرار بگیرد . ای کاش ...
كاش گفتن اين حرفها مثل نوشتنشون آسون بود.
گفتی : " آسمان انتقام تو را , از من گرفت."
گفتم : "من دعا نکردم."
گفتی : " او به من وفا نکرد."
گفتم : " حالا مثل من شدی ! بی وفایی , تور ا شکست."
گفتی : " به تلخی مرگ نیلوفر ها شکستم ! "
گفتم : " تنها دل شکسته , هیچ مرهمی ندارد."
گفتی : " دستانت را به دستان من بسپار! "
گفتم : " یک بار سپردم و آواره شدم."
گفتی : " قسم به عشق , این با من مجنونم."
گفتم : " قسم به شب به آسمان دل سپرده ام."
گفتی : " چتر دلم را پناه دلت می کنم! "
گفتم : " باران , سهمی از زندگی من است."
گفتی : " زیر باران خیس و بی پناه می شوی."
گفتم : " خیس شدن دلیل دیوانگی من است."
گفتی : "بگذار من شاهزاده ی قلبت باشم! "
گفتم : " قلبم سال هاست با زخمی کهنه , زندگی می کند."
گفتی : " من آمدم تا مرهم دلت باشم! "
گفتم : " دل ناز پونه ها , مرهم دلم هستند."
گفتی : "دل به من بسپار!!! "
گفتم : " دلت در هیاهوی بی وفایی دیگری ست."
گفتی : " تو منتظر من بودی؟ "
گفتم : " مدت هاست انتظار را , در نقاشی رویاهای محالم رنگ آمیزی می کنم ... و تو , دلت هنوز اسیر بی او بودن است."
گفتی : " از روزگار بی وفا دلم گرفته!"
گفتم : " دل به دریا بسپار و از غم رها شو"
گفتی: " دلت با من نا مهربان نبود!؟ "
گفتم : " دل تو بی وفایی را , بر قاب آبی اش نوشت."
گفتی: " با هم ازاین دیارسفر کنیم؟ "
گفتم : " تو سفر کردی و من تنها شدم."
گفتی : " این بار, تو همراه من بیا! "
گفتم : " برو , من این دیار را عاشقانه دوست دارم."
گفتی : " او مثل تو عاشق نبود."
گفتم : " عاشقی درد سختی بود."
گفتی: " این بار من عاشقم."
گفتم: " پس برگرد.. ! .به سرزمینی
که به نیت چشمانش دلم را اواره کردی.
برگرد. من سالهاست , بی تو نفس می کشم...........!!!!!!!!!!!!!!!!

تا حالا با چشماي باز خوابیدي ؟!!!
این سؤالی بود که شبی به سراغم آمد!
فکرم مشغول پاسخ به این سؤال بود که...ناگاه به یاد آن چند ماه افتادم...
به راستی آن چند ماه را در خوابی عجیب فرو رفته بودم!
و به خیال خود ( خیال باطل خود ) چشمانم را باز کرده بودم!
در خیالات خود تصور میکردم که پسري باهوش هستم،
که تا به حال کسی نتوانسته دلم را بدزدد!!
و فقط یک بار، یک بار آن هم با میل و رغبت،
دلم را به دختركي به ظاهر معصوم سپردم...
آن را امانت داده بودم، اما امانتی که هیچ گاه پس گرفتنی نیست!
قلبم را گرفت، چند ماه با آن بازی کرد...
به راستی که عجب بازیچهي خوبیست قلبی که تا به حال از آن کسی نبوده است!
به راستی بازیچهي خوبیست قلبی که دست اول است!!!
خسته شد از اینهمه بازی تکراری، تنوع میخواست دلش.
من در خیانت، به او نمرهي هفده میدهم!
و در معرفت، هفت!
القصّه؛ چند ماه با چشم باز به خواب خرگوشی رفته بودم.
بیدار که شدم، دیدم ای داد، دلم در دستانم دارد جان میدهد...
به این در زدم، به آن در زدم، بی فایده بود.
چشمانم مرا گول زده بودند و حال به من میخندیدند! ( گریهي آنها خنده ای زهرناک است ).
صداقت در لغت نامۀ او بی معنا بود!
معرفت یعنی بازی با دلی عاشق!
اطمینان یعنی افسار زدن!
عشق یعنی دیوانگی، بچه بازی، بیهودگی، حماقت، تفریح از روی بیکاری!
و من چه ساده لوحانه او را باور کردم،
و به او اجازهي تاخت و تاز دادم.
روحم را زیر پا های خویش لِه کرد.
به او گفتم: بی انصاف لحظه اي امان بده...
میدان جنگ است مگر؟!
فاتحانه پوزخندی زد،
و قلبم را در زباله دانی تاریخ ( که پر بود از قلبهای شکسته ) پرتاب کرد و گفت:
برو خوش باش، کار من با تو تمام شده است.
قسمتی از وجود تو مانده که لگد مال نکرده باشم؟!
آه سردی کشیدم و گفتم:
مرا از خواب چند ماهه بیدار نمودی؛
من مسخ شده بودم و از اینکه دوباره به خود آوردی مرا،
از تو سپاسگذارم !!!
و...
.................رفت.
و...
........................